فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
294
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الجَرْجَارة - آسياب . جَرْجَرَ - جَرْجَرَةً الجملُ : شتر صداى خود را در گلو رفت و برگشت داد ، - المَاءُ في حلقِه : آب در گلوى او صدا كرد ، - الماءَ : آب را در گلو ريخت و صداى قِرقِره از آن در آمد . الجَرْجَر - ج جَرَاجِر : حلق ، گِلو ، - ( ز ) : خرمن كوبِ آهنى كه در درو كِشت از آن استفاده كنند ، - ( ن ) : باقِلا . الجِرْجِر - ( ن ) : باقِلا . الجَرْجير - ( ن ) : تَره تيزكِ دشتى يا باغى كه معمولًا در مناطق معتدله ميرويد و از آن در سالاد استفاده مىكنند . جَرَحَ - - جَرْحاً هُ : بدن او را زخم كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد كسب و كار كرد ، - هُ بِلِسانِهِ : با زبان خود او را مسخره كرد ، - الشَّهَادَةَ : گواهى را نپذيرفت . جَرِحَ - - جَرَحاً : بر بدنِ او زخمى وارد شد . جَرَّحَ - تَجْرِيحاً هُ : او را بسيار زخمى كرد ، - الشَّهَادَةَ : گواهى را نپذيرفت و برگرداند . الجُرْح - ج جُرُوح و أَجْرَاح : اسم است از ( الْجَرْح ) به معناى زخم . جَرَدَ - - جَرْداً السيفَ : شمشير خود را كشيد ، - الجِلدَ : موى پوست را بركند ، - العودَ : پوست آن چوب را كند ، - القَحطُ الأَرْضَ : قحطى زمين را خشك و بى حاصل كرد ، - الجَريدَةَ : شاخ خشك و بى برگ درخت را كَند و انداخت . جَرِدَ - - جَرَداً : آن مَرد تاس شد ، - الفَرَسُ : موى اسب كوتاه شد ، - المَكَانُ : مَلَخ در آن زمين بسيار شد و گياهان آن را خُورد . جُرِدَ - تِ الأرضُ : گياهان زمين بر اثر خوردن مَلَخها از بين رفتند . جَرَّدَ - تَجْرِيداً السيفَ : شمشير را كشيد ، - العودَ : پوست چوب را كَند ، - الجِلدَ : موىِ روى پوست را زدود يا بَركند ، - القَحطُ الأَرْضُ : قحطى آن زمين را خشك و بى حاصل كرد ، - الكِتَابَةَ : نوشته را بدون حركت و نقطه نوشت ، - هُ ثوبَهُ و مِنْ ثوبِهِ : جامهء او را درآورد ، او را برهنه كرد ، - هُ مِنَ السِّلاح : او را خلع سِلاح كرد ، - عليه قُواتٍ عسكريَّةٍ : بر عليه او نيروهاى نظامى فرستاد . الجُرْد - ج جُرُود : قُلههاى بلند كوه كه ما بين 1300 تا 3000 متر ارتفاع دارد نام ديگر آن ( الصرود ) است كه در زبان متداول رايج است . الجَرْد - مص ، ليستِ املاك يا كارهاى تجارى ، باقيماندهء مال ، جامهء كُهنه ؛ « الثوبُ الجَرْد » : جامهء كُهنه و فرسوده ، سِپَر ؛ « مكانٌ جَرْد » : زمينى كه در آن گياه نباشد . الجَرَد - زمينى كه در آن گياه يا درخت نباشد ، كوتاهى موى . الجَرِد - جايى كه در آن گياه نباشد . الجَرْدَاء - مؤنّث ( الأَجْرَد ) است ؛ « صخرةٌ جَرْدَاء » : سنگ نرم و صاف ؛ « خمَرَةٌ جَرْداء » : مِي صاف . الجُرْدَة - برهنگى ، لُختى . الجَرْدَة - جامهء كُهنه و فرسوده . جَرَذَ - - جَرْذا الجُرْجُ : زخم سخت متورّم شد . جَرَّذَ - تَجْرِيذاً الشجرةَ : گِرههاى درخت را بَركند . الجُرَذ - ج جِرْذَان ( ح ) : گونهاى موش . الجَرَذ - وَرَمى كه در پاى ستور پديد آيد . الجَرِذ - جايى كه در آن موش بسيار باشد . الجِرْذَوْن - ج جَرَاذِين ( ح ) : موش . جَرَّرَ - تَجْرِيراً هُ و به : آن چيز را سخت كشيد . جَرَزَ - - جَرْزاً هُ : آن چيز را بُريد ، از بُن بركند ، او را كُشت ، - الزَّمانُ : زمان او را فرا گرفت و نيازمند ساخت ، - هُ بِالشَّتم : به او دشنام داد . جَرِزَ - - جَرَزاً تِ الأَرضُ : گياه زمين خُرده شد . جَرُزَ - - جَرَازَةً : پُرخور شد . الجَرْزُ - ج أَجْرَاز من الأَراضِي : زمينى كه گياه در آن نَرويد يا آنكه گياهان آن خورده شده باشد ؛ « أَرضٌ جَرْزٌ وَأَرضٌ أَجْرَاز » : زمينى كه گياه آن خورده شده باشد . الجُرُز - ج أَجْرَاز : مترادف ( الجَرْز ) است . الجَرَز - ج أَجْرَاز : سال خشك و بى حاصل ، جسم ؛ « طَوَتِ الحَيَّةُ أَجْرَازها » : مار جسم خود را در هم پيچيد ، سينهء انسان ، - مِنَ الأَراضى : زمين بى گياه يا گياه خورده شده . الجُرْزَة - ج جُرَز : بسته يا دسته . الجَرْزَة - هلاك و نابودى . جَرَسَ - - جَرْساً : سخن گفت ، صدايى را به گوش رسانيد ، - الكَلَامَ : سخن را با آواز خواند ، - الشَّيءَ : آن چيز را با زبان خود ليسيد . جَرَّسَ - تَجْرِيساً بهم : آنها را شِنواند و رُسوا كرد و در زبان متداول به اين واژه ( جَرَّصَهُمْ ) گويند ، - هُ الدَّهرُ : زمانه او را با تجربه كرد . الجَرْس - ج أَجْرَاس : صدا يا صداى آهسته ، قسمتى از چيزى ؛ « مضي جَرسٌ مِنَ الليل » : پاسى از شب گذشت . الجِرْس - ج أَجْرَاس : صداى نرم و آهسته ، اصل ، ريشه ؛ « هُوَ من خير جِرْس » : او از بهترين خاندانهاست . الجَرَس - ج أَجْرَاس : زنگ ، جَرَس . الجُرْسَة - اسم است از ( التَّجرِيس ) ، - عِنْدَ العامَّة : و در زبان متداول به معناى افتضاح و رسوايى است . جَرَشَ - - جَرْشاً الحَبَّ و القمحَ : دانه يا گندم را نيم كوب كرد ، - الرَّأْسَ : سر را خارانيد تا سبوسهء آن ريخته شود . جَرَّشَ - تَجْرِيشاً الرأْسَ : سر را خارانيد تا سبوسهء آن ريخته شود . الجَرْش - مص ، صداى بيرون آمدن مار از پوستش مىباشد . جَرَضَ - - جَرْضاً هُ : او را خفه كرد . جَرِضَ - - جَرَضاً ريقَهُ : آب دهانِ خود را يكباره بلعيد ، - بِرِيقِه : آب دهان و گلوى خود را بر اثر غم و اندوه به سختى بلعيد . الجَرَض - آب يا لعاب دهان . جَرَعَ - - جَرْعاً و جَرَعاً الماءَ : آب را يكباره نوشيد . جَرَّعَ - تَجْرِيعاً هُ الماءَ : آب را جرعه جرعه به او نوشانيد . الجُرْعَة - ( طب ) : دارويى كه يك بار آن را به كار برند ، دارويى كه به اندازهء يك قاشق